خرید بک لینک

جوجه ام را به دندان بگيرم و تا جان در بدن دارم بدوم و برقصم و دلقك شوم

و به اين فكر كنم مادر بهتري ام اگر شجاع باشم و او را بيرون ببرم يا در خانه

با جان كندن سرگرمش كنم ...

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

به خودم بيشتر از قبل احترام مي ذارم،

از خودم تشكر مي كنم

و وقتي با جوج وقت مي گذرونم و كيف مي كنه به خودم مي گم

ايول كه اينقدر خوبي ...

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:04

هيچ وقت حال و روزم به اين بدي نبوده ...

اينقدر اخساس تنهايي و خستگي دارم كه فقط خدا مي دونه

اين حجم از تنهايي رو هيچ وقت حس نكرده بودم ...

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

فروردين و تير ماه دو دوره براي تربيت فرزند رفتم يكي از شركت كنندگان آنحا خيلي ابراز تمايل مي كرد كه بيشتر با هم در ارتباط باشيم ... بعد ها به پيشنهاد من با مادرها گروه تشكيل داديم و دوستي عميقتري ايجا

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

خواهر ٣٢ ساله ي همسرم به فرزند ٢٣ ماهه ام ، به پاره ي جگرم گفت: چقدر لوس و بچه ننه اي !!!

فقط به خاطر اينكه فرزندم نياز داشت اون لحظه پيش من باشه !!!

و من؟! من فقط نگاهش كردم بدون اينكه از جگر گوشه ام دفاعي بكنم ...

اونوقت فردا روزي اگه كسي بزنه تو گوشِ بچم، من حاميِ خوبي خواهم بود؟!

پ.ن فقط حجم حرص اون لحظه اش رو نفهميدم براي چي بود.

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

اين روزها به قدري كه برام از ازل نوشتند خوشبختم

اما نمي دونم چرا قلبم بي اندازه پاره پاره ست ...

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

ديشب خوابشونو ديدم، همونقدر متنفر از همشون بودم.

دعواي شديدي شده بود و هر چه بايد مي شنيدن رو يه دفعه اي بهشون گفتم ...

دليل اين خواب هم مثل روز برام روشنه ...

دلم نمي خواد از نفرتم ازشون كم بشه، چون هيچ كس نمي تونه يه دمل چركي

بزرگ و خيلي گنده رو دوست داشته باشه يا حتي نسبت بهش بي تفاوت باشه

اما دلم مي خواد نفرتم بره يه گوشه ي ذهنم و هرازگاهي مثل ديشب اذيتم نكنه.

من خودِ واقعيم رو مي نويسم مثل شياطين رجيم اصراري ندارم خودم رو كول،

دوست داشتني و گوگولي مگولي نشون بدم.

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

بعد من اينقدر خسته بودم كه حد نداره، خواهرمم يه عالمه درس و كار داشت اما گفت بيا بريم بيرون يه طرفي !!! من داشتم مي مردم از خستگي و اينقدر دلم تنهايي مي خواست كه حد نداشت ... اما روم نشد و حوصله ي تعا

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

همواره دو سوال رو از خودتون بپرسيد:

به من چه؟ به توچه؟

اگه خواستين از ميزان حقوق و بيمه ي اقوام نسبي و سببي خودتون يا ديگران خبردار بشين

از خودتون بپرسين به من چه؟! اگه افاقه نكرد و همچنان داشتين از فضولي,

مي مردين از طرف اون آدم به خودتون بگيد به تو چه؟! شايد دردتون گرفت و

بي خيال فضولي, شديد !!! والا به قرآن

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

بعضي ها هستن وقتي مي ميرن خوب و بدهاشون هم باهاسون دفن ميشهاما بعضي ديگه هستن اينقدر بدي هاشون نشر دادن كه بدي طرف جمع نميشه باهاش بره تو قبرمي مونه تو دنيا و درست مثل وقتي كه طرف زنده بوده كاركرد بدش

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

گفت ماتيوس هزار بار امان از تنهايي ! با شوهر و بچه و خانواده ي شلوغ

گفت واقعا روزها از اينهمه تنهايي به خدا پناه مي برم

حرفي نداشتم بزنم بهش فقط گفتم آلودگي هوا رو هم لحاظ كنه !!!

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

چون من مي زنمشون

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

صفحه بندی